آقا خرگوشه ....
سلام...
ما اومدیم با خاطرات هفته سوم شش ماهگیم...
تو این هفته من یه مسافرت کوشمولو داشتم که کلی بهم خوش گذشت...
دیگه کامل کامل می شینم....
کلی بَه بَه های جدید می خورم که همشون از نظر من اَه اَه هستن
و با کلی دنگ و فنگ می خورمشون...
اگه خیلی هم بد مزه باشه دیگه انقدر عُق می زنم که مامان بی خیال میشه
این آبجی انگار خودش نی نی نداره!!!!!
خوب چند ماه دیگه نی نی به دنیا میاد این بلاها رو سر اون بیار خوب
مگه من موش آزمایشگاهی هستم که همه چی رو، روی من امتحان می کنی آخه؟
چند روز پیش که داداش حمید میره بالای پشت بوم ایشون هم تشریف می برن...
یه عروسک قدیمی خرس که لباس خرگوش تنشون بوده را با خودشون میارن پایین...
قبلش هدفی جز آوردن عروسک به خونه نداشتن...
اما ....
بهتره بقیه داستان را تصویری ادامه بدیم.

اینم عروسکی که آبجی با دیدنش برای من نقشه کشید....
لباسش را درآورد و آوردش خونه ما....
درسته که من ریزه میزه و کومشولو هستم ...
اما لباسه فقط سرش باز بود...
به زور من را کردن توی لباس و منم که تیتیش جدید ببینم کلی ذوق می کنم...
اما وقتی به دومین دستم رسید یکم تنگ شد و من گریه کردم
بعدشم تا یه مدتی برای عکس برداری باهاش همکاری نکردم
آبجی هم از کلی ترفند استفاده کرد شاید به دوربین نگاه کنم...

اول گوشی شو بهم داد که بعد از صد بار صدا کردنم بالاخره یه بار بهش نگاه کردم....

بعدشم کاموا بهم دادن که کلی عاشقشونم و تخصصم ایجاد گره های بیشمار روی اونهاست


اینجا هم کاموا افتاد و خم شدم برش دارم که آبجی شکار لحظه ها کرد

تازه یادشون افتاد که خرگوشها به چی علاقه شدیدی دارن

شما هویج میل ندارین؟!

اینجا دیگه تنها وایستادم البته مامانی کنارم نشسته و مواظبمه



اینم آخرین عکس آقا خرگوشه از نیم رخ
این روزا که بحث نی نی جدید تو خونمون داغ داغه ....
و کلا غذاهایی که تو خونه پخته میشه به دستور نی نی هستش....
و امکان نداره نی نی هوس چیزی بکنه و مامان براش درست نکنه!!!!
نی نی هم از فرصت استفاده کرد و گفت که هوس آبگوشت دایی کوچیکه کردم
اول منو وزن کردن ببینن چقدر گوشت دارم...
من به این ریزه میزه ای اصلا گوشت دارم؟!!!!!

بذار ببینم این دستگاه چطوری کار می کنه؟؟؟


نگاه کنین!!! یه نی نی شش ماهه فقط هفت کیلو و 100 گرمه!!!!
(ترازوی بابایی یک کیلو کم می کشه)
ولی بازم حرف حرف نی نی شد و اینم آبگوشت دایی کوچیکه که دلش می خواست...



منم هیچ شکایتی نکردم....
خلاصه دایی باید برای خواهر زادش از این کارها هم انجام بده دیگه
اینم ماجراهای هفته سوم شش ماهگی....
نماز و روزتون هم قبول باشه و مارو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.


آقا خرگوشه ....
